نقاش خاموش
مهرزاد کشاورز
از پشت گوشي آدرس مي داد؛ به سمت گلستان كه مي آييد، تابلوي بزرگي هست كه روش نوشته... كنار تابلو... دلم مي خواست هرچه زودتر برسيم.
كنار تابلو پيچيديم تو يك جاده آسفالت. چپ و راست مون، چند تا باغ كه رد كرديم رسيديم به انتها؛ جايي كه آسفالت با ما خداحافظي مي كرد و يك خاكي كوتاه بهمون خوشآمد مي گفت. از دور ديدمش. مثل هميشه لبخندي روي لبهايش بود. لبخندي ساده و صميمي و كودكانه. پياده شديم. خوشحالي از سرورويش مي باريد. دست داديم. حس خوبي بود لمس انگشتاني كه هر روز با قلم موئي، جان و حيات مي بخشد به بوم هاي سفيد.
دوستان را به هم معرفي كردم و با تعارفش قدم گذاشتيم به ساختماني كه يك سالن داشت و يك اتاق. توي سالن ميز و صندلي و خرت و پرت هاي فراواني در يك گوشه به روي هم ريخته شده بود، اما بيشتر فضا متعلق به يك پايه چوبي بود كه طرح اوليه يك نقاشي زغال خورده و كبود را در آغوشش گرفته بود. ما را به اتاقش دعوت كرد. اتاق كوچك سه درچهاري كه چند كاناپه و يك تلويزيون و قاليچه اي در وسط داشت و كاغذهاي فراوان طرح خورده و زغال خورده و رنگ خورده افتاده در گوشه كنار آن به ما لبخندي مي زدند و مي گفتند راحت باشيد دوستان؛ اينجا فضا خودماني است.
زياد طول نكشيد تا احساس راحتي كنيم. سادگي و بي پيرايگي اتاق و سبيل و چشمان مدام خندان ميزبان خيلي زود حس صميميت را برقرار كرد و ما را گرم گفتگو. سوال هاي فراواني در ذهنم بي تابي مي كردند و همديگر را هل مي دادند كه هركدام زودتر خود را به زبانم برسانند.
چند سالتونه؟ چندساله داريد كار مي كنيد؟ چند اثر داريد؟ تا حالا آثارتون رو جائي ارائه داديد؟
لحن كلامش آرام بود و متين و لبخندش جذابيت كلامش را دوچندان مي كرد. به حكم ادب اجازه دادم دوست همراهم اولين سوال را بپرسد. كهزاد در پاسخ دوستم كه پرسيد چندساله كه نقاشي مي كنيد و آيا امكان دارد نقاشي هايتان را ببينیم، آرام بلند شد و از كمد ديواري اتاق چند بسته لوله شده از آثارش را بيرون كشيد. هرلوله حدود سي اثر را شامل مي شد كه به صورت يك در ميان، يك ورق روزنامه بينشان گذاشته شده بود تا نقاشي ها خراب نشوند. نشست و نخ دور لوله ها را بازكرد. همينجور كه نقاشي ها را يكي يكي نشانمان مي داد شروع كرد به صحبت كردن.
«مادرم مي گويد از وقتي پنج سالت بود مداد به دست گرفتي و تا امروز نديدم كه آن را از زمين بگذاري. ولي به طور حرفه اي، تقريباً بيست سال است كه هرروز از صبح تا غروب فقط نقاشي مي كنم.»
با شنيدن اين جمله، مو به تنم سيخ شد. لذت بردم و غرق شدم. انساني را روبرويم مي ديدم كه درون روياهايش زندگي مي كند، درون روياهايش نفس مي كشد و درون روياهايش بزرگ مي شود. با خودم گفتم: چه لذتي مي بري مرد!
به آدم ها انديشيدم. با خودم گفتم چقدر فاصله ما تا روياهايمان كوتاه است اگر فقط جرأت كنيم و انتخاب كنيم و كهزاد اين را انتخاب كرده بود. می گفت نسبت به کارم یک جورایی دایم المشقم؛ یعنی یا پشت سه پایه دارم کار میکنم یا در خیابان، طبیعت و مناظر که راه میروم نگاه میکنم و مشق نظری میکنم. هیچ وقت تا پایان یک تابلو نمیدانم که دقیقا قراراست به چه شکلی تمام شود و همه چیز تحت تاثیر آن احساسی است که در آن لحظه بر من مستولی است.
به چشمهاي مهربان كهزاد نگاه مي كردم و مي توانستم به خوبي آرامش و خوشبختي را در برق نگاهش حس كنم. براي لحظاتي غرق اين افكار شده بودم كه با پرسش بعدي دوستم به خودم آمدم. از سبك كارهايش پرسيد و اينكه خودش چه سبكي را مي پسندد؟
نقاشي ديگري را از لای نقاشی هایش بيرون كشيد. تصوير چندسگ بود كه به طرز زيبا و غريبي در كنار هم نقاشي شده بودند و گفت: «شما هرچه مي خواهيد آنها را بناميد، رئاليسم، كوبيسم، امپرسيونيسم، اما من زياد به نام ها كاري ندارم. من دنياي پيرامونم را مي كشم؛ برداشتم از آنچه مرا فراگرفته است. آنچه مرا به شادي وا مي دارد، آنچه مرا غمگين مي كند و آنچه در من خاطره اي را زنده مي كند. هرچه مي بينم مي كشم؛ اما از دريچه نگاه خودم. دنبال اين نيستم كه عين چيزي را كه مي بينم به تصوير درآورم. به ذهنم فرصت مي دهم تا آن را پردازش كند. خطوط را هرچقدر دلش مي خواهد جابجا كند و اندازه ها را بزرگ و كوچك كند و رنگ ها را به سليقه خودش بپاشد به روي بوم.»
جذابيت خاصي در كارهايش به چشم مي خورد. در نقاشي هاي كهزاد هم مي شد ردّ ايل و بهون و كوچ و چاله را ديد هم مدرن ترين جلوه هاي نقاشي امروزي را. بعضي از تابلو ها، آدم را به پنجاه -شصت سال پيش مي برد به آن زمان كه مشك و چمتر و اسب و ييلاق-قشلاق بود و بعضي ديگر ما را به زماني جلوتر از زمان كنوني پرت مي كرد و درگير دنياي پيچيده و مدرن امروزي.
زيبائي از سر و روي نقاشي ها مي باريد و ما خيس لذت مي شديم. بدون هيچ تعارفي واقعاً كارهاي استاد زارع زيبا بودند و حرفهاي بسياري براي گفتن داشتند. او مي گفت مردم ما بيشتر رئال را در نقاشي مي پسندند، اين كه عين عكس يا منظره اي را كه مي بينند با تمام جزئيات و بدون كمترين تغييري به تصوير كشيده شود، اما براي من خوشايندتر اين بوده كه هميشه از اين مرحله گذر كنم و به ذهنم آزادي عمل بدهم تا هر برداشتي را كه خودش مي خواهد از تصوير بكشد.
در نقاشي هاي كهزاد، تركيب رنگ ها، گرم و جذاب و به شكل خيره كننده اي، بيننده را به درون خود مي كشد و غرق مي كند. میگفت اصولا زایش یک تابلو نقاشی به احساس برمیگردد یعنی احساسی بر نقاش غالب میشود تا اینکه نقاش یک بومی پیدا بکند و آن احساس را به روی بوم بریزد. در ضمن همیشه گفتمانی هم در پس پرده وجود دارد که نقاش میخواهد با ترکیب رنگهایی که در تقابل هم قرار میگیرند مقصودش را بیان کند.
حقيقتاً او را يك هنرمند واقعي يافتم. هنرمندي كه علي رغم زيبائي كم نظير تابلوهايش تاكنون حاضر به فروش آثار خود و كسب درآمد از اين راه نشده است. به نظر مي رسد كهزاد، جزو معدود همشهريان ما است كه توانسته در وادي مورد علاقه اش خوب كار كند و جلو برود و در سطحي فراتر از استان، حرفهائي براي گفتن داشته باشد. سادگي و دوربودن از فضاي شهرت و خودنمايي، كهزاد را سالهاست كه در فضاي خلوت و آرام كنج اتاقش نگاه داشته است و آثارش را لوله شده در گوشه كمدش.
دوباره به چشم هايش خيره شدم و با خودم گفتم شايد تو نيازي به شهرت نداشته باشي اما جوانان ممسني و مردمان ايلت به تو نياز دارند. به ديدن نقاشي هايت به لمس هنرت و به برخورد با احساسات لطيف و شاعرانه ات. پيش از اين افكار از او پرسيده بودم كه آيا تابحال به برپايي نمايشگاهي از آثارتان فكر كرده ايد؟ و او در پاسخ گفته بود كه زياد در تکاپوی همچين مسائلي نبوده ولي يك بار برخي از كارهايش را براي نمايشگاهي در مالزي فرستاده بوده و اخيراً هم عده اي از دوستانش از دانشگاه هنر تهران آمده بودند و تعدادي از آثارش را انتخاب كرده بودند كه به زودي در نمايشگاهي در تهران عرضه كنند. همانجا ازش قول گرفتيم كه با همكاري همديگر به زودي نمايشگاهي از آثارش را در نورآباد راه بياندازيم و او هم استقبال كرد. خودش میگفت اگر تصمیم برگزاری نمایشگاه نوراباد عملی شود مهم ترین هدف من از این کار این خواهد بود که مردم ممسنی با جلوه های گوناگون نقاشی بیشتر آشنا شوند و سبک های جدید را حداقل ببینند. دیدن کمترین حق مردم ماست و از طرفی آرزوی هر نقاشی این است که نهایتا تابلوهای نقاشی اش در معرض دید عموم قرار بگیرند. می گفت مردم ما مردمی با درک و شعور بالایی هستند و اگر در گوشه ای ضعفی هم دیده میشود به خاطر این بوده که این ضعف به خوردشان داده شده است وگرنه خودشان ضعف ندارند. تشکیلات موظف است که به این مردم خوراک فرهنگی مناسب بدهد تا مردم پویا و شکوفا بشوند و هنر را بهتر درک کنند. در واقع از نظر من به خاطر اینکه به مردم غذای روح شان داده نشده مردم لاغر و لاجون شده اند. از طریق گام هایی چون همین برگزاری نمایشگاه ها و در کل در معرض قراردادن هنر در پیشگاه مردم میتوان آن جوهره ی مثبت را به جامعه تزریق کرد.
جايي كه نشسته بوديم و حرفهائي كه مي شنيديم و تصاويري را كه مي ديديم آنقدر شيرين و جذاب بود كه ميلي به دل كندن نبود ولي به هر حال وقت، وقت رفتن بود؛ گرچه عطش، هنوز سيراب نشده بود. علي رغم اصرار استاد زارع برماندن برخاستيم. تا جلوي در بدرقه مان كرد و در پايان دستهاي ما را فشرد و بدرودي گفتيم تا ديداري بعد و من تا نیمه های شب فقط به آن روز، به آن نقاشی ها و حرفها فکر میکردم.
فراسو، فصلنامهای است مستقل که در زمینه مسائل فرهنگی، اجتماعی به شیوه تحلیلی، پژوهشی با نگاهی ویژه به شهرستانهای ممسنی و رستم به ارائه مطلب میپردازد.