توصیف شعب بوان در قصیده ای از متنبی
مجید نگین تاجی*
به همان اندازه که شعب بوان در پهنه ی ادب پارسی گمنام بوده، به یمن توصیفاتی چند از بزرگترین شعرا، مورخان و نویسندگان عرب به عنوان یکی از چهاربهشت روی زمین، با نام و آوازه ی درخور، در جهان ادب ماندنی و جاوید گشته است. این پژوهش کوتاه، به ترجمه ای آزاد و تحلیلی ادبی از توصیف تنگه ی بوان در قصیده ای از متنبی شاعر بزرگ عرب می پردازد.
مقدمه
توصيف تماشاگران شعبِ بوان و زيبايي دره به عنوان یکی از جنات اربعه در سروده ها و نوشته های شعرا و مورخین عرب جایگاهی ویژه داشته است(1). از این میان یکی، متنبی است. وی از بزرگترین شاعران تمام طول تاریخ عرب است و دیوان هیچ شاعری در بین اعراب همانند دیوان او مورد نقد و استقبال واقع نشده است. در سال 354 ه.ق به دعوت ابن العمید به ایران سفر کرد و به قصد دیدار با عضد الدوله در شیراز، از دره بوان -گذرگاه بزرگ و مشهور آن روزگار- می گذرد. زیبایی سحرانگیز دره [انبوهی باغستان، هوای خوش، بوی دل انگیز گلها، سایه سار خنک درختان، جویبارهای زلال و...] ذوق شاعر عرب را به فوران می کشاند و قصیده ی مشهور نونیه ی او در وصف شعب بوان، متولد می شود.
ترجمه و تحلیل
تغرل، تشبیب یا نسیب، مجموعه ی ابیات آغازین قصیده است که به واسطه ی بیتی به نام تخلص از تنه ی اصلی متمایز می شود. شاعر راهی شیراز است تا به خدمت عضدالدوله برسد. برای رسیدن به شیراز از دره بوان می گذرد و نسیب قصیده ای که تقدیم حاکم فارس میکند وصف بهشت بوان است. و لقد مر أبو الطيب المتنبي بشعب بوان - لما توجه إلى عضد الدولة بن بويه-... متنبی در بیت آغازین قصیده، دره ی بوان را بهار فصل ها می داند. فقال:
مغاني الشّعب طيباً في المغاني
بمنزلة الرّبيـــــــــــع من الزّمان!
زیبایی، طراوت، زایش و اعتدال بهار در میان دیگر فصول رجحان آشکاریست. جایگاه دره ی بوان که به عنوان یکی از چهار بهشت اربعه ی روی زمین مشهور شده است(2) در میان دیگر تفرج گاههای جهان به منزله ی بهار است در برابر تابستانهای داغ، پاییزهای بی روح و زمستانهای سوزناک کویر. واژه (مغانی) با معنایی نزدیک به تفرجگاه در فارسی، بیانگر مفهوم بی نیازی است و بی تردید در کلام شاعر وفور همه ی خواستنی ها، بهشتی تام از دره ی بوان ساخته تا در توصیفش از اسم مکان مغانی به جای هر اسم بی مسمای دیگری استفاده کند. کاربرد واژه ی (طیب)، علاوه بر خرمی و خوشبویی بیانگر مفهوم پاکی محیط از هر نوع ناپاکی است که با وجود شدت عبور و مرور از این دره ساکنان و گردانندگان چنین تفرجگاهی جهت بجا نهادن خاطره ای خوش در ذهن رهگذران در حفط پاکی و رعایت بهداشت آن نهایت تلاش را معطوف می داشته اند که خود نشان از نوعی بلوغ فرهنگی و آشنایی با ترفندهای جذب توریست و تفکرات سیال اقتصادی در میان دره نشینان داشته است. در بیت بعد:
ولكنّ الفتى العربيّ فيها
غريب الوجه واليد واللسان
شاعر در میان این همه زیبایی و طیبت و بکارت طبیعت احساس غریبی میکند؛ غربتی برخاسته از تفاوت رنگ و سلاح و زبان. او پوستی سیاه (اسمر) دارد و ساکنان دره چهره ای بور(اشفر). او به عربی تکلم می کند و صاحبان دره به زبان فارسی. او نیزه در دست دارد و سلاح پارسیان دره ی بوان گونه ای دیگر(کمان). در ادامه دره ی بوان را تفرجگاه جنیان می خواند.
ملاعب جنّةٍ لو سار فيها
سليمانٌ لسار بترجمان
مفهوم برخاسته از این استعاره ی زیبا، فراتر از معنی ظاهری آن بیانگر دقیقه هایی دیگر است. انبوهی درختان درهم تنیده، ترس نهفته در ضمیر شاعر از این درهم تنیدگی مفرط، ازدحام آوای درهم پرندگان، آوازها و اصوات ناشی از گذر آب از جویها و زوزه ی باد از میان شاخه ها که گاه اشباحی را در دیدگانش می گذرانیده، اساس و پایه ی این توصیف اند. سلیمان نبی زبان پرندگان را می فهمیده است؛ اما به عقیده شاعر سلیمان نبی هم برای فهم زبان ساکنان دره نیازمند مترجمی است. تحلیل در باب این بیت می تواند بستری وسیع تر داشته باشد. اما دو نکته ی مهم در طرح این نیازمندی نهفته است. آیا سخن از بسیاری و گونه گونی پرندگان است یا نه، سخن از زبان نامانوس ساکنان دره است که برای شاعر رهگذر عرب گنگ و ناآشناست. فضای توصیف در قصیده و تناسب آن با تلمیح موجود موید کثرت و تنوع الحان پرندگان است؛ اما در بستره ی خوانش متن می توان نشانه هایی از گنگ بودن زبان یا گویش و لهجه ی غریب بوانی ها که همان گویش سره ی لری خالی از الفاض عربی باشد را نیز متصور شد. جذابیت و کشش سحرانگیز دره نه تنها دل از آدمیان ربوده که عنان اختیار راهوار از سوار ستانده است. اسب های نجیب و راهواری که به یک نهیب سوار از جان مایه می گذارند در برابر عظمت جادوگرایانه ی دره بهشت گون بوان سر از اطاعت باز میزنند تا آنجا که سوارانشان را دل از این سرپیچی بیمناک می گردد.
طبت فرساننا والخيل حتى
خشيت وإن كرمن من الحران
آن گونه دلها و اسب هایمان را به سوی خود کشاند، که بیمناک شدیم بر اسب ها در حالی که با نجابت اند. صبح رفتن از شعب فرا می رسد:
غدونا تنفض الأغصان فيه
على أعرافها مثل الجمان
صبحگاه است و شبنم، چکه چکه چونان دانه های درخشان مروارید، سپید و زلال از شاخه های ناز درختان بهار به طنازی هرچه تمام تر بر یال اسب ها می چکد. سیالیت غیرمنطقی اما شاعرانه ی ذهن، شبنم را از یکسو اشکهای وداع و از دیگرسو، ریختن آبی بر پشت پا می بیند که بدرقه سلامتی مسافری غریب است.
در ورود و خروج از دره، کاروانیان از میان سایه روشن های برخاسته از معانقه ی درختان بالابلند می گذشتند؛ وصف این مسیر رازآلود در شعر متنبی زنده و زیبا در برابر چشمان مخاطب جاری است: از زیر سایه روشن شاخه ها، می گذشتیم در حالی که شاخه ها گرما را گرفته بود و نوری دلخواه از میان شاخه ها به من می رسید:
فسرت وقد حجبن الحرّ عني
وجئن من الضّياء بما كفاني
این ذره های دلخواه نور چون دینارهای زرین از میان سایه ها می گذشتند، بر دامنم می ریختند و از لابلای انگشتانم می گریختند. وألقى الشّرق منها في ثيابي
دنانيراً تفرّ من البنان
شاعر شیرینی، لطافت و شادابی میوه ها، را در رنگ و رونق و گیرایی به شراب تشبیه نموده؛ با این تفاوت که این میوه ها بی آنکه {در شیشه بمانند اربعینی} چون شراب هایی هستند که بدون جام بر فراز شاخه ها ایستاده اند.
لها ثمرٌ يسير إليك منه
بأشربةٍ وقفن بلا أوان
از دیگر ویژگی های سحرانگیز دره در توصیفات شاعر، مغازلات پرندگان و آدمیان است. کبوتران بر بلندای شاخه ها به راز و نیاز می نشینند و آوازخوانان دره، در سایه سرای طرب انگیز شاخه ها در جوابشان به آواز بر می خیزند:
إذا غنّى الحمام الورق فيها
أجابته أغانــــــــيّ القيان
در بیت بعدی قصیده شاعر از زبان اسبش به خود می گوید: آیا از اینجا راهی به جنگ گاه دارد؟
يقول بشعب بوّانٍ حصاني
أعن هذا يسار إلى الطّعان؟
شعب بوان، بی تردید مکان و نقطه ی مقابل جنگ گاهی خوف انگیز است که به دور از هرگونه زیبایی و لطافت غرق در زمختی و ناپاکی و نامرادی، که در آینده ای نزدیک، فراروی اسب خواهد بود. همانگونه که در تحلیل بیت چهار آمده است، اسب شاعر دلباخته ی جادوی حیرت انگیز بهشت بوان شده و عنان پیچیده و از رفتن استنکاف می نماید. حال از چنین حیوانی تلخکام از بیابان های داغ؛ و داغدیده از معرکه های سخت، به هنگام وداع با آرامش و آسایش و موسیقی و شعر و آواز جاری در طبیعت بوان، چه می توان انتظار داشت؟ به گمانم شاعر از زبان اسبش آهی بلند و سوزناک سرمیکشد که به جبر روزگار ناچار به ترک بوان است. او بوان را بهشت می داند. دارالسلامی که ترکش می کند و می گذرد. و این بهشت گریزی را عادت و آیین آدمی می داند؛ بدانسان که آدم نبی این جدایی را بنیان نهاد.
أبوكم آدمٌ سنّ المعاصي
وعلمّكم مفارقة الجنان
به قول حافظ: "پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت..."
و "...آدم بهشت روضه دارالسلام را"(3)
*شاعر و مدرس ادبیات فارسی
پی نوشت:
1-شعرا، مورخان و نویسندگان دیگری نیز به توصیف دره ی بوان پرداخته اند که فرصت پرداخت به آن توصیفات در این مقال نمی گنجد و خود می تواند عنوان پژوهشی مفصل باشد.
2-قال القزوینی: أرض بفارس بين ارجان و النوبندجان. وهي أحد متنزهات الدنيا المعروفة بالحسن والطيب والنزاهة وكثرة الأشجار وتدفق المياه وأنواع الأطيار. قالوا: جنان الدنيا أربع: صغد سمرقند وغوطة دمشق وشعب بوان و نهر الأبلة.
قال العمری ایضاً: المتنزهات التي تقع المناظرة فيها بين المشرق و المغرب فإننا نبني الكلام فيها على ما ورد في الكتب، من أن المتنزهات المشهورة بالحسن و التقديم على سواها أربعة: و هي غوطة دمشق بالشام ، و الأبلّة بالعراق ، و شعب بوّان بأرض فارس، و صغد سمرقند وراء النهر.
قال محمد بن على، بروسوى: فی القاموس: شعب بوّان کشدّاد و هو من متنزهات فارس، و هو أحد متنزهات الدنیا الأربعه و هی: غوطه دمشق و نهر الأبلّه و صغد سمرقند و شعب بوّان.
حسن بن حسن فسایی: شعب بوان بر وزن علم شداد، یکی از جنات اربعه عالم است که آنها را چهار بهشت گیتی نیز گویند و سه بهشت دیگر را یکی: ابله بصره، دیگری را: سغد سمرقند و دیگری را: غوطه دمشق گویند.
3-نام حافظ به میان آمد، به یاد سعدی افتادم، شعرای پارسی گو در ذهنم رژه رفتند. وصف بهشت بوان را در شعر متنبی یافتم و به روح بلندش درودی فرستادم.
منابع و مآخذ:
1- ابوعبدالله عبدالمنعم الحمیری، الروض المعطار فی خبر الاقطار، ص ٣٤٨.
2- المتنبی، احمد بن الحسین، (1983م.) الدیوان، الظبعه الاولی، دار بیروت للطباعه و النشر، بیروت.
3- العمری، احمد بن یحیی، مسالک الابصار فی ممالک الامصار، ج3، صص 221 و 222؛ ج5 ص 117.
4- القزوینی، آثارالبلاد و اخبارالعباد، ص ٢٠٩، ترجمه فارسی، ص ٢٦٦.
5- المتنبی، احمد بن الحسین، (1983م.) الدیوان، الظبعه الاولی، دار بیروت للطباعه و النشر، بیروت.
6- فسایی، فارسنامه ناصری (جغرافیای شهرها)، جلد 2، ص 1560-1562.
فراسو، فصلنامهای است مستقل که در زمینه مسائل فرهنگی، اجتماعی به شیوه تحلیلی، پژوهشی با نگاهی ویژه به شهرستانهای ممسنی و رستم به ارائه مطلب میپردازد.